تبليغاتX
از تلار تا تورمس
صرفا بهانه اي براي نوشتن.......

خیلی وقته که چیزی نمی نویسم چون دل و دماغی واسه آدم نمی مونه وقتی یه گوشه دلت که خیلی دوسش داریُ خانواده و خاکُ ریشهُ خاطره یه عمر و یه قسمت بزرگ از دل بستگی هاتُ خیلی چیزای دیگت اونجاست و اسمش که میاد دلت پر می کشه براش،حالا زیر ِ تیغ و شلاق ِ و تو.............. دیگه حالی واسه نوشتن نمی مونه!

ولی امشب باید می نوشتم چون تولد آسمانَ مه

دخترم امروز یک ساله شد

خدا رو هزار بار شکر که یه دختر مهربونِ خوش اخلاقِ بد غذایِ شیطونِ با هوشِ بد لجِ خنده رویِ جیغ جیغویِ بغلیِ پر ناز و کرشمهِ با نمک به ما داد

               تولدت مبارکــــــــــــــــــــــــــــ مامانی

عزیزم! روز جشن بزرگ سالامانکا به دنیا اومدی و امیدوارم که همه عمرت پراز شادی خوشحای و کامیابی باشه مامان جان.

ایشالا تولد صد و بیست سالگیتُ جشن بگیری

میدونم دنیای چندان قشنگی نداریم اما تو سعی کن همون قدر سهمی که ازش داری رو قشنگ بسازی، آدما رو دوست داشته باش،و هیچ وقت لبخند زدن به بچه ها رو فراموش نکن و هیچ وقت از بخشش به دیگران و بخشیدن دیگران فرار نکن.

آرام عزیزم

آرام

دنیا دست کسی نیست

که ما را به قله قاف ببرد

                         اما!

یادت باشد

   بماند به یادت

           از یادت نرود

که خدای خوبی داری عزیزم

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 1:42 AM | لینک  | 

سلام، ما برگشتیم

ولی قبل از هر چیزی باید از خیلی ها عذر خواهی کنم که نتونستم (یعنی نشد) برم دیدنشون. امیدوارم منو به خاطر مشغله های تموم نشدنیم ببخشن

مخصوصا، نورا جون و نارین و فرح و آرزو و رویا و بهار و رسول و احسان و اتی  و .........بقیه عزیزای مهربونم 

اما خیلی خوشحالم که تونستم یه بار دیگه اردی بهشت بارون و بهارنارنج مازندرانُ  نفس بکشم

به قول سید علی صالحی:

دیروز را ندانسته آمدیم

امروز ندانسته عاشقیم

وفردا روز را...

ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره

    خدا را چه دیده ایی

.......

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 2:54 AM | لینک  | 

سلام

سال نوتون مبارک خدا کنه سال خوبی برای همه باشه

سال رییس جمهور خوب، سال پیدا کردن کار خوب، سال ازدواج، سال فراوونی و ارزونی، سال آشتی و دوستی، خریدن خونه و ماشین،  مسافرت به دوبی و آنتالیا، قبولی در تمام مقاطع دانشگاه ...........هر چی که دلتون می خواد.

یه دعایی هست که خیلی دوسش دارم میگه:

 بارخدایا توانگر فرما هر فقیر و نیازمندی را، بار خدایا سیر گردان هر گرسنه ایی را، بار خدایا بپوشان هر برهنه ایی را، بار خدایا بپرداز بدهی هر بدهکاری را، الهی دفع کن غم و اندوه را از هر غمزده ایی، الهی باز گردان هر دور از وطنی را، خداوندا آزاد نما هر در بند مانده ای را، خداوندا بهبودی فرما هر بیماری را، خداوندا تغییر بده بد حالی ما را با خوش حالیت، پروردگارا بی نیاز گردان ما را از نیازمندی، براستی که تویی بر هر چیزی توانا.

من و آسمان هم اگه خدا بخواد سیزده به در ایرانیم

دیگه اینکه التماس دعا و

به امید دیدار

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 8:43 PM | لینک  | 

در ایران باستان حدود بیست قرن پیش از میلاد- روزی به نام عشق وجود داشت. این روز در تقویم جدید ایرانی مصادف با ۲۹ بهمن دقیقا ۴ روز بعد از ولنتاین فرنگی می باشد. این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه ی بزرگداشت این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را ۳۰ روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند هر روز از ماه نیز یک نام داشت، روز پنجم سپندارمذ بوده است . سپندار مذ نام ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس و فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی و تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد،زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود در امان می دارد. به همین دلیل در فرهنگ باستانی ایرانیان اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند.

امشاسپند سپندارمذ، نگهبان وایزد بانوی زمین سرسبزو نشانی از باروری و زایش است. جشن سپندارمذگان روز گرامی داشت زنان در ایران باستان بوده است و این روز به نام « مردگیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» = ( هدیه گرفتن ) نیز در ادبیات پارسی به کار رفته است.

گردیزی در کتاب زین الاخبار نیز درباره واژه « مردگیران » اشاره کرده است که از این جهت این جشن را مردگیران می گفتند که زنان با اختیار خویش و با آزادی شوی و مرد زندگی خود را انتخاب می کردند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خویش با محبت هدیه می دادند و مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده و به آنها هدیه داده و از آنان اطاعت    می کردند      

منبع: وبلاگ شباهنگ

 

حالا با  این اوصاف بازم ولنتاین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

من می گم: کم این عربا فرهنگ ما رو ضایع و نابود کردن که حالا خودمونم این طوری خودمونو فراموش کردیم و آنچه خود داریم  ز بیگانه تمنا می کنیم؟؟؟؟؟؟!!!!!!

از همه دلداده ها و همه ی دلباخته ها التماس دعا و این که جون عشق تون پارسی را پاس بداریم، با سپاس

سپندارمذگان بر همه ی سوته دلان ایران زمین همایون باد

همچنین محمد مهربانم

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 8:3 PM | لینک  | 

 

 قبل از هر چیز بگم که این پست مال اول مهره که مثل خیلی چیزای دیگه تو آرشیو ثبت موقت مونده بود ولی دلم نیومد حذفش کنم واسه همین یه دفه جوّ سه فاز منو گرفت و با تصمیم کبرا مصمم شدم که تمومش کنم چون خاطره که واسه یادآوری تاریخ نمی خواد

باورم نمی شه بیست سال از اولین روزی که رفتم مدرسه گذشته باشه، انگار فقط یه گذشته نزدیک مثل ِ هفته پیش، ماه قبل یا خیلی زیاد مثلا پارسال، اما نه گذشته ایی به این دوری، به اندازه بیست سال پیش

واقعا زمان چه چیز عجیبیه چشم به هم بذاری بیست سال دیگه هم میاد و می گذره و تعجب آدم بیشتر می شه که اِ........چطور گذشت؟!!!!!........ بعد هم با یه -گذشته ها گذشته- میگذره ازش و اگه خیلی شانس داشته باشه و دیابت و فشار خون و انواع سکته بذارن، بیست سال دیگه هم گز می کنه

به هر حال اگه صد و بیست سال هم عمر کنی بازم اولین روز مدرسه دیگه تکرار نمی شه که نمی شه

همیشه این موقع سال که میاد دلم هوای شعر « باز باران » کلاس نمی دونم سوم بود یا چهارم دبستان و می کنه

برا همه اونایی که دلشون واسه مدرسه رفتن تنگ شده

              باران               

باز باران

با ترانه

 با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها ایستاده

در گذرها، رودها، راه افتاده

شادو خرم

یک، دوسه، گنجشک پر گو

باز هر دم می پرند این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر نیست نیلی 

یادم آرد گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلان

کودکی ده ساله بودم

شادو خرم،نرم و نارک،چست و چابک

از پرنده،از خزنده، از چرنده

بود جنگل گرم و زنده

بوی جنگل تازه و نو ، همچو می، مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی ، برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان، آفتابی

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو

می پریدم از سر جو

می شنیدم از پرنده،داستانهای نهانی

از لب باد وزنده ، رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا

شاد بودم می سرودم

روز ای روز دل آرا، داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا، ور نه بودی زشت و بی جان

روز ای روز دل ارا،

 گر دل آراییست از خورشید باشد، ای درخت سبز و زیبا

اندک، اندک         رفته رفته

ابرها گشتند چیره، آسمان گردید تیره

بسته شد رخسار خورشید

ریخت باران

                       ریخت باران

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا

بس گوارا بود باران

به چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی، پندهای آسمانی

بشنو از من کودک من، پیش چشم مرد فردا

زند؟انی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا

                  هست زیبا

                                   هست زیبا

                                                                                            گلچین گیلانی

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 8:4 PM | لینک  | 

زمانی در شهر بچاره، شاهزاده ی مهربانی زندگی می کرد که همه زیر دستانش دوستش داشتند وبه او افتخار می کردند.

اما مرد بسیار فقیری بود که از دست شاهزاده ناراحت بود و همیشه زبانش در نکوهش او می گشت.

شاهزاده این را می دانست، اما صبر می کرد.

سرانجام به فکر او افتاد و در یک شب زمستانی خادم شاهزاده به در خانه مرد رفت و کیسه ای آرد، کیسه ای صابون، وکوزه ای شکر برایش برد.

خادم گفت:« شاهزاده این هدایا را به رسم یادگار برای تو فرستاده اند»

مرد خوشخال شد وفکر کرد این هدایا را شاهزاده برای بزرگداشت او فرستاده است.

مغرورانه نزد اسقف رفت و به او گفت که شاهزاده چه کرده است:« حالا می بینید که شاهزاده چقدر به حسن نیت من احتیاج دارد؟»

و اسقف گفت :« آه چه شاهزاده خردمندی، و تو چقدر کم فهمیده ای، او به زبان نشانه ها سخن می گوید.آرد برای پر کردن معده خالی توست،صابون برای پاک کردن نهانگاه آلوده ات، و شکر برای شیرین کردن زبان تلخت.»

از آن روز به بعد، مرد حتا از خود نیز خجالت می کشید. نفرتش به شاهزاده از همیشه بیشتر بود، و بیشتر از او از اسقف نفرت داشت که هدف شاهزاده را برایش آشکار کرد.

                                                           جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 0:8 AM | لینک  | 

کودک همیشه می تونه سه چیز رو به آدم بزرگ یاد بده:

۱-بی دلیل شاد بودن

۲-اعلام خواسته هایش با تمام قوا

۳-همیشه مشغولِ کاری بودن

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 9:50 AM | لینک  | 

امروز ۲۷ ساله شدم  هر سال برای تولدم کلی کادو  واسه خودم می خریدم ولی امسال دیگه چیزی از اون ذوقِ  عشق ِکادوییم  نمونده آخه ماشاللا دیگه واسه خودم خانمی شدم. دست بر قضا همین چند روز پیش اولین تار موی سفیدمو هم کشف کردم چه میشه کرد ، عمره دیگه نمیدونی تا چندمین سالِ تولدتُ میتونی ببینی  هر چند به نظر من مهم نیست آدم چقدر عمر کنه همین قدر که انسانِ خوب که هیچ، حداقل آدم بدی نباشی تو این دوره زمونه شاهکار کردی

به قو لِ دکتر شریعتی:

                  خدایا

                 کفر نمی گویم

                 پریشانم،چه می خواهی تو از جانم؟

                 مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

                خداوندا! تو مسئولی

                 خداوندا تو می دانی، که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

               چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و

             از احساس سرشار است

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 2:51 PM | لینک  | 

   

   به نام خداوند رنگین کمان              خداوند بخشنده ی مهربان

آسمان من دو هفته پیش به دنیا اومد، البته قرار بود این روزا به دنیا بیاد ولی دخترم برای دیدن دنیا خیلی عجله داشت هر چند که من همیشه ترانه پریای احمد شاملو رو براش می خوندم:

                «.........دنیای ما غار داره                  بیابوناش مار داره

                             دنیای ما عیونه                     هر کی می خواد بدونه..........»

ولی آدمیزاده دیگه دلش می خواد از همه غارها سر در بیاره و از همه مارها نیش بخوره هر چند می دونه دنیا چقد عیونه

به هر حال من دو هفته ست که مادر شدم،دو هفته ست که اتفاق بزرگ زندگی خیلی از زنها تو زندگی منم افتاده، اما هنوز نتونستم کاملا هضمش کنم، یه وقتهایی به آسمان نگاه می کنم و با بهت از خودم می پرسم : « این واقعا بچه منه؟ »

البته که خوشحالم به خاطر وجودش اما احساسای عجیب غریبی دارم هم احساس قدرت می کنم هم می ترسم،هم خوشحالم که از این تنهایی غربتی در اومدم هم هنوزم یه جورایی تنهایی هامو می خوام  یه احساسات دیگه ایی هم هست که اصلا نمی تونم برای خودمم تشرح کنم. به هر حال سنگین ترین مسئولیت زندگی یه زن فکر کنم همین مادر بودن باشه، هر چند که هر وقت از سختی های مادر بودن حرف بزنی بهشتو چنان از زیر پات بر می دارن می کوبن تو سرت که تمام عمرت رو باید به پای این بهشتی که همش حور و پری داره ( و تو اصلا نمی دونی که این حور و پریا به چه درد تو می خورن آخه)بگذرونی

 

بهر حال من از خدا به خاطر وجود آسمان بهشت نمی خوام، فقط می خوام کمکم کنه امانتی و که بهم سپرده رو خوب و  درست به سرانجام برسونمش، همون انسانی شه که خود ش قبول داره من که بنده خوبی براش نبودم و نیستم اما امیدوارم این آسمانی که به من داده مثل آسمان خودش پاک و سخاوتمند و بزرگ باشه

                               آمین

 

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 12:44 PM | لینک  | 

سلام! یه کار قدیمی از بهمن ۸۴

 

از چشم های من چکیدی

جاری می شوی توی بستری که سالها پیش رودخانه اش مرد

نصفالنهاری که توی آن نشسته ایی

از جغرافیای اقلیمی و انسانی زده بیرون

محیط و مساحت دستهای ما هیچ ربطی به سرنوشت ندارد که نمی رسند به هم

وهیچ پلی از این فاصله گذر نکرد

           ¤¤¤¤

قاچ نصفالنهار ما را

به قطاری بدهید که از خواب معصوم یک کودک

                                                   به ماه می رود

                                                   به ماه بدهید

                                              که اسم ما را هم

                                  توی سرزمینش بنویسد

نوشته شده توسط سارا فوقي کفشگری در ساعت 5:46 PM | لینک  |